سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

 

کاش باشی و بتوان شامه پر کرد از بوی تو،
ای شب بوی شبهای بی بوی من
کجایی ای منِ من؟

کجایی ای من تا جانی دوباره بخشی این من را؟

بی تو این من تهی است، هیچ است و پوچ
با تو این من، من است

آری با تو ای مادرم…


[ یکشنبه 98/11/6 ] [ 8:47 صبح ] [ نرگس الهی ] [ نظر ]




مادر . . .

پدر. . .

هماننده سوره ای از " قرآن " هستند . . .

که هیچ کس حتی . . .

نمیتواند . . .

مانندش را برایت . . .

بیاورد . . .


[ چهارشنبه 98/11/2 ] [ 1:58 صبح ] [ نرگس الهی ] [ نظر ]


میخواهم بنویسم طاقتم طاق شده است

ولی می بینم با این همه غم هنوز زنده ام و نفس می کشم اما

پس چرا جگرم می سوزد؟!

اشکهایم را پایانی نیست

گاه در دل و گاه بر چهره ام میگریم

دعاهایم برای سلامتیت راهش را به رفتنت گم کرد

آن تک گل آرزویم را که کاشتم در باغچه امیدو انتظارخشکید

دلم باز می لرزد مثل لحظه هایی که بر بالینت دعا می کردم

دل در سینه قرار نداشت

ای کاش بر سینه ام ندای ای کاش سنگینی نمیکرد

چقدر سخت است ندیدنت ، نداشتنت ، نبودنت

چقدر دلم برای لبخندهایت ، مهربانیت تنگ است

و من باز می سوزم

باز می گریم

از رفتنت مادر

یاد لحظه ای که خدا را سوگند دادم
به عزت همه مادران مهربان

که تو برگردی

اما هنوز از خود می پرسم
دعای چه کسی از دل شکسته من گیراتر بود

که تو رفتی؟!!

مادر! در فراقت بیقرارم

سلام مرا به پدر برسان

هنوز داغش را بردل داشتم که رفتی

چقدر این روزها تلخ است

شاید دیگر دلی ندارم

اما هنوز میگریم...

می سوزم......

خدیا!


تورا قسم  میدهم
به پهلوی شکسته فاطمه زهرا(س)
مادرم را درپناهت شاد کن



[ سه شنبه 98/11/1 ] [ 12:2 صبح ] [ نرگس الهی ] [ نظر ]

 


می شود طومارعشقی اینچنین از سر نوشت؟

می شود پروانه و پرواز را بی پر نوشت؟



در وجود همسر شیرخدا ، عشق خداست

می شود هر نام این پروانه را با زر نوشت



گرشود تکرار، روزی ماجرای عشق او

می شود توصیف عشق پاک را ازبر نوشت



می نویسم مادرم زیباترین ،تنهاترین...

می شود تعریفهایش را مگر بی تر نوشت



دفترم می سوزد از بس من نوشتم مادرم

می شود روی پرپروانه ها مادر نوشت؟



اولش نام خدا،مادر،پدر،بعدش همه

می شود هر نام را جز نام او آخر نوشت



بهترین ِ نامها را فاطمه نامیده اند

می شود این نام را برتاج انگشتر نوشت



مردمان کاتب،درختان هم قلم،دریا دوات

می شود یک ذره از توصیف این گوهر نوشت؟



سومین روز جمادالثانیه پرواز کرد

می شود جای شهادت را میان در نوشت


[ دوشنبه 98/10/30 ] [ 2:26 عصر ] [ نرگس الهی ] [ نظر ]




در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
میدرخشد دو نگاه
که بناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه

باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین -همه سال-
دور ازین جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

وندر این راه دراز
میچکد بر رخ من اشک نیاز
میدود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان و راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز

بینم از دور،در آن خلوت سرد
-در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-
ایستادست کسی!

"روح آواره کیست؟
پای آن سنگ کبود
که در آن تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود؟"

می تپد سینه ام از وحشت مرگ
می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت!

مانده ام خیره براه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه!


شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهائی خویش!

"شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است؟
شاید این بندی صحرای عدم
با منش یک سخن است؟"

من،در اندیشه که :این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی...

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:
خنده ای میرسد از سنگ بگوش!
سایه ای میشور از سرو جدا!
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه میخندد و میبینم : وای...
مادرم میخندد!...

"مادر ،ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم؟
وین چه عشقی است بزرگ؟
که پس از مرگ نگیری آرام؟

تن بیجان تو،در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان میبخشد!
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد!

شب،هم آغوش سکوت
میرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش
میروم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد


[ دوشنبه 98/10/30 ] [ 2:6 عصر ] [ نرگس الهی ] [ نظر ]


[ دوشنبه 98/10/30 ] [ 2:0 عصر ] [ نرگس الهی ] [ نظر ]

 

 

می‌دانی…

 
بعضی‌ها را هر چه قدر بخوانی…خسته نمی‌شوی!

 
بعضی‌ها را هر چه قدر گوش دهی…عادت نمی‌شوند!


بعضی‌ها هرچه تکرار شوند… باز بکر هستند و دست‌نخورده!


دیده‌ای؟


شنیده‌ای؟


بعضی‌ها بی نهایتند!


مثل مادر…


[ دوشنبه 98/10/30 ] [ 1:57 عصر ] [ نرگس الهی ] [ نظر ]

 


مهربان مادرم چه غریبانه رفتی

داغ غمت قلبم را به آتش می کشد

باور نمی کنم اینگونه غریب و مظلوم از ما دل بکنی

پس ازتو چه می شود؟!!

چه برسرمن میآید؟!!

دیگر چه کسی برای من دعا خواهد کرد ؟!!


وقتی پدرم رفت قلبم هم به زیر خاک رفت

اما خدا خواست که بمانم و این روزهای تلخ دنیا رو با سوز دل سرکنم

خدا خواست که باشم تا روزهای بیماری و ناتوانی کنارت باشم

اخر این خواسته پدرم بود که کنار تو باشیم و تنهایت نگذاریم

خواسته پدر بود که گفت من مادرتون رو به دست شما می سپارم


ای وای .. ای وای

من دستهای ناتوانی برای نگهداشتن تو داشتم

من لیاقت نگهداشتنت را نداشتم

 شرمنده تو ام مادر جان

شرمنده  تو و شرمنده نگاهت که در سکوت نگاهم می کردی

....................

نازنینم مادر ! عزیزترینم مادر!

نامت فاطمه بود و پس از انهمه رنج و درد

ایام فاطمیه را پسندیدی و رفتی....


 بر مزارت صدها بار فریاد زدم

یا فاطمه زهرا ! مادرم را به تو می سپارم

یا فاطمه زهرا ! تو پناه مادرم باش

 ......................

قلبم دیگر یاری نمی کند

اشک هایم نمی گذارد از تو بنویسیم

مادر برایم دعا کن ....

 



 


[ دوشنبه 98/10/30 ] [ 1:55 عصر ] [ نرگس الهی ] [ نظر ]
دوستان










بازدیدهای وب
امروز: 12
دیروز: 32
تاکنون: 377295
تعداد یادداشت ها: 131
موسیقی وب