خواهم اي دل محو ديدارت کنم .... جلوه گاه روي دلدارت کنم
واله آن ماه رخسارت کنم ...... بسته آن زلف طّرارت کنم ....
در بلاي عشق دلدارت کنم
تا شوي آواره از شهر و ديار .... تا شوي بيگانه از خويش و تبار
بگسلي زنجير عقل و اختيار .... سر به صحرا پس نهي ديوانه وار
پاي بند طّره يارت کنم
دوش کز من گشت خالي جاي من .... آمد آن يکتا بت رعناي من
شد ز بعد لاي من ..الاّي من .... گفت: کئي.. در عاشقي رسواي من
خواهم از هستي سبکبارت کنم
گر تو خواهي کز طريقت دم زني ..... ؟ پاي بايد بر سرعالم زني
ني که عالم از طمع بر هم زني ..... چون دم از آمال دنيا کم زني
مورد الطاف بسيارت کنم
ساعتي در خود نگر تا کيستي؟ ..... از کجائي ؟ چه جائي؟ چيستي ...
در جهان بهر چه عمري زيستي ... جمع هستي را بزن بر نيستي
از حسابت تا خبر دارت کنم
هيچ بودي در ازل اي بي شهود ..... خواستم تا هيچ را بخشم وجود
پس جمادت ساختم اول زجود ..... گر شوي خودبين. همانستي که بود
بر خودي خود گرفتارت کنم

از جمادي بردمت پس در نبات ..... وندر آنجا دادمت رزق و حيات
خُرّمت کردم زباد التفات ...... چون ز خارستان تن يابي نجات؟
باز راجع سوي گلزارت کنم
در نباتي چون رسيدي بر کمال ..... دادمت نفس بهيمي در مثال
پس تو با آن نفس داري اتصال ... گر نمائي دعوي عقل و کمال ؟
خيره ..خيره.. نفس غدارت کنم
خواستم در خويش چون فاني ترا ..... بر دميدم روح انساني ترا
ياد دادم معرفت داني ترا ...... کردم آن تکليف جبراني ترا
تا چو خود ..در فعل مختارت کنم
باز خواهم در بدر گردانمت ..... از حقيقت با خبر گردانمت
مطلق از جنس بشر گردانمت ...... ثابت از دور دگر گردانمت
پس در آن ..چون نقطه سيارت کنم

از دمم لاشيء بودي ..شيء شدي ..... مرده بودي .يافتي دم حّي شدي
واقف از موت ارادي کي شدي؟...... چون ز هست خود بکلي طي شدي ؟
از بقاي جان خبر دارت کنم
گر تو خواهي بر امان الله رسي ..... آن امان من بُوَد در مفلسي
باش مفلس در مقام بيکسي ...... گر چه زرّي بازجو طبع مسيّ
تا به جانها کيميا کارت کنم
زانکه کردي يکنفس يادم يقين ..... باب معني بر تو بگشادم يقين
من خط آزاديت دادم يقين ...... گر بعُجب افتي که آزادم يقين ؟
بي گمان بر خود گرفتارت کنم
چونکه دادم از صراطت آگهي ... خود نمودم در سلوکت همرهي
تا که شد راهت به مقصد منتهي .... گر تو پنداري که خود مرد رهي ؟
در چه غفلت. من نگون سارت کنم
چون ز من خواهي (دم عشق ) اي پسر .... بدهَمت دم. تا شوي آدم پسر
پس چو شاهانت .نهم افسر بسر .... ور شوي مغرور باز از يک نظر؟
افسرت را گيرم. افسارت کنم
مي تني تا کي. همي بر دور خود ...... همچو کرم پيله دايم اي ولد ...
يا نداني اينکه قرني .بي رشد ..... در ره دين. ار دوي باري بجد
من بيکدم گاو عصارت کنم
من ترا خواهم ز قيد تن بريّ...... تو نداري جز سر تن پروري
پس کنم تا اين سرت را آن سري .... سازمت هر دم به دردي بستري
جبريانه محتضروارت کنم
