سلام نرگس عزيز ....
راه همين است!
گمان مبر به گم شدن كه من راه را درست مي روم!
من همانم!!!
تنها تو نيستي!
باران هست...
ماه هست...
سكوت هم هست...
اما...
عادت كرده ام به نبودنت!
به نداشتنت!
به نخواستنت!
باز اينگونه زل نزن به خيالم!
آري!
اينبار نه دست دست مي كنم،
نه فرياد مي كنم،
نه از ماندن مي گويم!
تنها خود را عادت مي دهم به رفتن اين راه بي تو!
و تو خود را عادت مي دهي به نبودن دستانم!
پاهايم مي رود و دلم...
دلم از نو ياد مي گيرد بسته شود به نگاهي باراني!
و نگاهم مژده مي دهد آمدني از نو!
و دستانم گرم شدني از نو، تر!
بي تو!!!