• وبلاگ : همسفرمهتاب
  • يادداشت : حال باغبان در شب تشيع ياس
  • نظرات : 16 خصوصي ، 324 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + روحي 

    درست وسط جاد? سرنوشت مي ايستم.

    دستانم را بالاي چشمانم ميگيرم و به آن دور ها مينگرم.

    به زماني مي رسم که هنوز اشک هايم بوي خدا را مي داد.

    تنها يي من از همان لحظه آغاز شده است.

    يک تراژدي مصوّر:

    دختر بچه اي با موهاي پريشان و چشماني پر از التماس کودکانهء اين رويا که دوستت دارم

    و نگاه هايي که او را پس ميزنند

    سرآغاز بلوغ.

    چهره اي که ديگر آرام نيست و حکايت از التهاب بيگانگي دارد و هيچ کس نگاهش نمي کند

    بلوغ به اعتدال مي رسد و شمارش معکوس.

    و نگاه هاي دخترک سرشار از عطش براي دوست داشتن و

    فرياد زدن اين که من بد نيستم

    بلوغ فرجام مي يابد.

    التهاب چهره رو به زيبايي مي گزارد و و نگاه دخترک لذت بخش مي شود.

    براستي که تراژدي غمناکي ست.

    زيباست و لذت بخش.

    به نظر مي رسد که سر شار از حس زندگيست.

    ولي در نگاهش سفري تلخ ديده مي شود

    و تنها خاکستري از آتش فرياد هاي پيشينش باقي مانده است

    و به ياد مي آورد که روزي دوگانگي اش را فرياد ميزد

    و در مقابل مطرود بودنش مي خواست ثابت کند بد نيست

    و تنها گاهي وقتها ست که روحش را طوفاني در بر ميگرد

    و و قتي که تنهايش مي گذارند جايي براي مرمت خرابه هاي روحش نميماند.

    چرا کسي فريادش را نشنيد؟

    نگاهم را از جاده بر مي گيرم و تنها لبخندي مي ماند

    و شايد شکايتي پنهاني به خدا.

    هيچ کس طوفانم را نفهميد و همان ها که که نقضم مي کردند

    امروز که روحم را به تنهايي و با عشق مرمت کرده ام

    و دو گانگي ام مهار شده است گويي خود طوفاني ديگرند که ميخو