اگر از ظلمت ره مي ترسي
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشيد
روشنائيهاي تنم را كه نشان سحرند
به تو خواهم بخشيد
اگر از دوري ره مي ترسي، دستهايم را كه پلي بر روي زمان مي بندند
اگر از تنگي چشم دگران اگر از حرف كسان مي ترسي
من جدا از دگران به تو خواهم پيوست،
خويشتن را در تو گم خواهم كرد
و اگر
ترس تو از خويشتن است
من تو را در رگ و هستي خويش و در همه ي ذرات وجودم
_ كه پر از خواهش توست _
محو و گم خواهم كرد
من وفا و تمامي دل عاشق خود را بي بهانه به تو خواهم بخشيد
تا تو از من باشي
تو بيا
تو بيا كه اگر آمدنت دير شود
و اگر امدنت قصه ي پوچي باشد
من تو را اي همه خوبي!
تا دم مرگ نخواهم بخشيد
*************************