
خشت خشت خانه اي را زمزمه ست !
نغمه يا فاطمه يا فاطمه ست !
اين سکوت ، اين گريه آهسته چيست ؟
اين صداي ناله پيوسته چيبست ؟
دو کبوتر برده سر در بال هم
اشگ ريزانند بر احوال هم
کرده بر تن چهارساله گلي
جامه غم از غم خونين گلي
لحظه افشاء راز آغاز شد
مخفي و آهسته درها باز شد
شد برون از خانه با رنج و ملال
هفت مرد و چهار طفل خردسال
هفت مرد دارند تابوتي به دوش
ديده گريان ، سينه سوزان ، لب خموش
در دل تابوت جان حيدر است
هستي و تاب و توان حيدر است
اوپي تابوت زهرا ميدويد
گوئيا تابوت او را مي کشيد
کم کم از دستش عنان صبر رفت
با دو زانو تا کنار قبر رفت
زانويش لرزيد اما پا فشرد
دستها را جانب تابوت برد
خواست گيرد آن بدن را روي دست
زانويش لرزيد ، علي از پا نشست
کرد چشمي جانب تابوت باز
برد سوي يار خود راز و نياز:
کي وجودت عرش حق را قائمه
من غريبم ! ياريم کن فاطمه
طاقتي ده بر امير المومنين
ورنه مي ماند تنت روي زمين
ناگهان از آن مزار بي نشان
گشت بيرون دستهاي باغبان:
باغبانم ! هست و بودم را بده
يا علي ياس کبودم را بده
ناله اي ميامد ازآنجا به گوش
ناله آرام اما پر خروش :
اي بيابان گل ز اشگ جاريت ،
آفرين بر اين امانت داريت !
از چه ياسم اين چنين پرپر شده ؟
لاله من باغ نيلوفر شده ؟
گفت مولا : از رخت شرمنده ام
فاطمه جان داده و من زنده ام
شاخه ياست اگر بشکسته بود
دستهاي باغبانت بسه بود
صلي الله عليکِ يا صديقه الشيهدة، يا بضعة الرسول
ولعنت الله علي قومم الظالمين الي يوم الدين
آمين يا رب العالمين

به نام خدا
ازدو گروه نوشتـن خيلي سخته ، يکي گروهي که بدي هاشـون اونقدر زياده که جايي براي مطرح شدن خصلت هاي خوب باقي نمي مونه ،
دوم گروهي که خصلت هاي خوبشون بي نهايته ، بصورتي که در قالب کلمات نمي گنجند ، مثل "فاطمه ".
روي هـرخصلتـي انگشت بـزاري تا بي نهـابت دارد ش . کلمات درمقابـــل عظمتش احساس حقـارت مي کنن .همه چيزش : تولدش ، زندگيش ، مرگش ، همه وهمه زيبايند وتماشايي و دراوج .
خدا :
از معدود زناني است که قـرآن زيباتـرين کلمات و بهتـرين و لطيف تريـن تعبيرات را در حقش بکار برده : "کوثر" ( خداوند به اين زيبايي حتي از خيـلي ازپيامبرانش ياد نکرده). " اي پيامبر ما به تو کوثر را داديم" . خوب که چه ؟ " پس به شکـرانه ي ايـن عظمت و بزرگي و نعمـت ، نه تنهـا بايد شکر گزار باشي و نماز بخواني ، بلکه بايد قرباني کني، نه مرغ و گوسفند وگاو ، بلکه شتررا " ، بزرگترين جاندار حلال گوشت و ارزشمند ترين حيوان دوران خود را .
پد ر :
فـاطمه از مـادري خـوش نـام زاده مي شــود تا وارث تمـامي ارزش هاي پدر((بزرگ
پيامبران ) شـود ، اما او وا رث ارزش هاي تمـام پيامبـرا ن مي شـود ، چون محمد خود وارث تمام پيامبرا ن است . چه بار امانت سنگيني است بر دوش دختري سرشـار از لطافت و ظرافت هاي زنانه . اما فاطمه مي داند که کيست و چه مسوليتي دارد ، مي شود"ام ابيها " (مادر پدرش ) . پيامبر با تمام صبر و حوصله اي که داشـت ، در سختي ها سر بر شـانه ي فاطمه مي گذاشت و آرام مي شد . وفاطمه با دستان کوچک و ظريفشِ سرپدر را مادرانه نوازش مي کرد . هنگام سفر در خانه ي فاطمه را مي زد و هنگام باز گشت اول به خانه ي فا طمه مي رفت . در جامعه اي که داشتن دختر عار و ننگ بود ، بزرگترين پيامبر خدا بردستان فاطمه بوسه مي زند . و تا اينجا دختر پيامبر است و بس .
همسر :
اما ازدواجش هم تماشايي است و پر از نکته ها و پند ها . خواستگاري مردان بزرگ و پر نفـوذ قريش از جمله ابو بکرو عمر را رد کرد تا ا لگويي باشـد ، نه براي مسلمانا ن ، بلکه براي دنيـا ، تا بفهمـانـد که زن بايد خـود تصميم گيرنده براي خـود باشـد . اما زندگي با علي را مي پذيـرد. يک جـوان ساده و فقير، اما با روحي به بلندي تمام آسمان ها . با کمال سادگي و متا نت وعزت نفس ، پيشنهاد علي را مي پذيـرد تا کنار مردي زندگـي کنه که عجيـب تـرين شخصيت و سخت تـريـن زندگي را خواهد داشت . و فا طمه خـود مي داند چه مي کند . همسر علي بودن آسان نيست. همسرعلي کسي بايد باشـد که بتواند تحملـش کند . علي مظهرعـدل خداست و جز عـدل و حقيقت چيزي نمي شناسد ، به همين خاطـراست که بسياري ازاصحاب بزرگ پيـامبـر قادر به تحمل عدلش نبودند . اما فاطمه علي را نيمه ي گم شده ي خود مي دانست . و علي قدر اين گـوهـر بي نظير را ميدانست . تا زنده بود يار و مونس علي بود . جز فاطمه چه کس مي توانست محرم اسراردل پردرد علي باشد . بعد ازفاطمه است که علـي از شـدت دلتنگي و غربت در ميان آشنايان ، شبهـا به نخلستـان مي رود و سر در چاه فرياد مي زند ، چون کسي را جز فاطمه لايق شنيدن درد هاي خود نمي داند . ازدواج با علي را مي پزيرد تا صاحب پرافتخارترين خانواده ي تاريخ بشـريت شـود (اهل بيت) . مادر حسن ، حسين و زينب بودن کم افتخاري نيست . تربيت چنين کسان جز از فا طمه ساخته نيست . کساني چون حسين که با خون خود جهـان را شيفته ي خود کرد وزينب که ازهرمردي مردانه تر در مقابل يزيد ايستاد .

وفات :
وفات فاطمه کم از زندگي اش زيبا نبود . به قول دکتر شريعتي : "انسان هاي بزرگ مرگ هاي بزرگ هـم دارند . به هميـن خـاطـر مرگ فاطمه هم تما شايي است . پيامبر در بستـر احتضار نگـران "ام ابيهـا" است و مي داند روح لطيف فاطمه طاقت فـراق ندارد ، مي داند پـس ازخـودش چه ها برسردخترش خواهنـد آورد. مي داند روح پر درد فا طمه نيـازمند تسليت است . بنـا بـر ايـن آرام در گـوش فا طمه نجـوا مي کند : " اما تو دختـرم ، نخستيـن کسي خواهي بود ا ز
خانـواده ي من ، که از پي من خواهي آمد و به من خواهي پيوست " . و لبخند بر لبـا ن فاطمه نشست . شايـد اولين و تنهـا لبخندي بـود که برلبـا ن پردرد وخسته اش نشست و سنگيني بـار فـراق را بـر فا طمه آسان تـر کـرد. امـا درد فراقِ محبوب سنگين تر از حد و توان فا طمه بود . از دست دادن پدر، پدري به عظمت خدا درد کمي نبود . فا طمه عاشق پدر بود. روحش با لحظه لحظه زندگي نورپيوند خورده بود. روح فا طمه با مرگ محمد نيم بسمل شد . ضربه هايي که پيامبر نگرانش بـود بـر فاطمه فـرود آمدند : شويش را از حـق مسلم امامت محروم کـردند و طناب پيچ به بيعت نا حق بردند . درخانه اش را ، همان خانه اي که جبرئيـل براي ورود به آن اذن دخول مي گرفت سوزاندند. به پهلوي نحيفش ضربه زدنـد و فدکش را غصب کردند . تا جايي که خطاب به قبر پيـامبـر شکوه کرد : " پس ازتو برمن مصيبت هايي فـرو ريخت که اگـر بر روز روشن مي ريخت شب مي شد " . غم و اندوه فـراق پدر بسي دشوار تر از تحمـل روح فاطمه بـود . تـا حدي که تنها 75 روز بيشتـر تحمـل نکرد. آرام و سبکبار بر بستر خفت ، رو به قبله کرد ودرانتظار ديدار پدر ماند. پلک هايش را برنامردمي هاي روزگـار بست و بر محبوبش محمد گشـود . و علي را با همه درد ها تنهـا گذاشت . از علي خـواست تا شبانه دفنـش کند تا گـورش بـر دشمنـان پدر و شويش نا معلـوم بماند . وعلـي با دلي پر درد بر مـزار رسـول خدا رفـت و از سر درد تمام شکـوه هـاي ساليان دراز را زار زد . پنهـاني در دل شب فـاطمه را دفـن کـرد.حـالا علي پهلواني که هيچ کـس تا کنـون ملـول و درمـانـده اش نديده ، در مانده مي شـود . قطعه اي ا ز تنش را ا ز دست داده نمي داند چه کند ؟ بماند يا باز گردد ؟ چگونه فاطمه را تنها بگذارد ؟؟؟!!!
باتشکر فراوان از دوست عزيزي که باقلم تواناي خود در تهيه اين مطلب مراياري کردند
