سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

 

 

خشت خشت خانه ای را زمزمه ست !

نغمه یا فاطمه یا فاطمه ست !

این سکوت ، این گریه آهسته چیست ؟

این صدای ناله پیوسته چیبست ؟

دو کبوتر برده سر در بال هم

اشگ ریزانند بر احوال هم

کرده بر تن چهارساله گلی

جامه غم از غم خونین گلی

 

لحظه افشاء راز آغاز شد

مخفی و آهسته درها باز شد

شد برون از خانه با رنج و ملال

هفت مرد و چهار طفل خردسال

هفت مرد دارند تابوتی به دوش

دیده گریان ، سینه سوزان ، لب خموش

در دل تابوت جان حیدر است

هستی و تاب و توان حیدر است

 

اوپی تابوت زهرا میدوید

گوئیا تابوت او را می کشید

کم کم از دستش عنان صبر رفت

با دو زانو تا کنار قبر رفت

زانویش لرزید اما پا فشرد

دستها را جانب تابوت برد

خواست گیرد آن بدن را روی دست

زانویش لرزید ، علی از پا نشست

 

کرد چشمی جانب تابوت باز

برد سوی یار خود راز و نیاز:

کی وجودت عرش حق را قائمه

من غریبم ! یاریم کن فاطمه

طاقتی ده بر امیر المومنین

ورنه می ماند تنت روی زمین

 

ناگهان از آن مزار بی نشان

گشت بیرون دستهای باغبان:

باغبانم ! هست و بودم را بده

یا علی یاس کبودم را بده

 

ناله ای میامد ازآنجا به گوش

ناله آرام اما پر خروش :

ای بیابان گل ز اشگ جاریت ،

 آفرین بر این امانت داریت !

از چه یاسم این چنین پرپر شده ؟

لاله من باغ نیلوفر شده ؟

 

گفت مولا : از رخت شرمنده ام

فاطمه جان داده و من زنده ام

شاخه یاست اگر بشکسته بود

دستهای باغبانت بسه بود

 

صلی الله علیکِ یا صدیقه الشیهدة، یا بضعة الرسول

ولعنت الله علی قومم الظالمین الی یوم الدین

آمین یا رب العالمین

 

 به نام خدا

 

ازدو گروه نوشتـن خیلی سخته ، یکی گروهی که بدی هاشـون اونقدر زیاده  که جایی برای مطرح شدن خصلت های خوب باقی نمی مونه ،

دوم گروهی که خصلت های خوبشون بی نهایته ، بصورتی که در قالب  کلمات نمی گنجند ،   مثل "فاطمه ".

روی هـرخصلتـی انگشت  بـزاری تا  بی نهـابت  دارد ش .  کلمات  درمقابـــل  عظمتش احساس  حقـارت می کنن .همه چیزش :  تولدش ، زندگیش ، مرگش ، همه وهمه زیبایند  وتماشایی و دراوج .

خدا :

      از معدود زنانی  است که قـرآن زیباتـرین کلمات و بهتـرین و لطیف تریـن تعبیرات را در حقش بکار برده : "کوثر" ( خداوند به این زیبایی حتی از خیـلی ازپیامبرانش  یاد نکرده). " ای پیامبر ما به تو کوثر را دادیم"  .  خوب که چه ؟  " پس به شکـرانه ی ایـن عظمت  و بزرگی و نعمـت ،  نه تنهـا باید  شکر گزار باشی و نماز بخوانی ،  بلکه  باید قربانی  کنی، نه مرغ  و گوسفند وگاو ،  بلکه  شتررا " ،  بزرگترین  جاندار حلال گوشت و ارزشمند ترین حیوان دوران خود  را .

پد ر :

       فـاطمه از مـادری خـوش نـام زاده می شــود تا وارث تمـامی ارزش های پدر((بزرگ

پیامبران )  شـود ، اما او وا رث ارزش های تمـام  پیامبـرا ن می شـود ،  چون محمد خود وارث  تمام پیامبرا ن است . چه  بار امانت  سنگینی است  بر دوش  دختری سرشـار از لطافت  و ظرافت های زنانه . اما فاطمه می داند  که کیست و چه مسولیتی دارد ،  می شود"ام ابیها " (مادر پدرش ) . پیامبر با تمام صبر و حوصله ای که داشـت  ،  در سختی ها سر بر شـانه ی فاطمه می گذاشت و آرام می شد . وفاطمه با دستان کوچک و ظریفشِ سرپدر را مادرانه نوازش  می کرد . هنگام سفر در خانه ی فاطمه  را می زد  و هنگام باز گشت  اول  به  خانه ی  فا طمه می رفت . در جامعه ای  که  داشتن  دختر عار و ننگ  بود ، بزرگترین پیامبر خدا  بردستان  فاطمه بوسه  می زند .  و تا اینجا  دختر پیامبر است و بس .

همسر :

        اما ازدواجش هم  تماشایی است  و پر از نکته ها  و پند ها . خواستگاری مردان بزرگ و پر نفـوذ قریش از جمله ابو بکرو عمر را رد  کرد  تا  ا لگویی باشـد ،  نه برای مسلمانا ن ،  بلکه برای دنیـا ،  تا بفهمـانـد  که  زن  باید  خـود تصمیم  گیرنده  برای خـود  باشـد . اما زندگی با علی را می پذیـرد. یک جـوان  ساده و فقیر، اما  با روحی به  بلندی  تمام آسمان ها .  با کمال  سادگی و متا نت  وعزت  نفس ،  پیشنهاد علی را می پذیـرد تا کنار مردی زندگـی کنه که عجیـب تـرین شخصیت و سخت تـریـن زندگی را خواهد  داشت .  و فا طمه  خـود  می داند چه می کند . همسر علی بودن آسان نیست. همسرعلی  کسی باید  باشـد  که بتواند تحملـش کند . علی مظهرعـدل خداست  و جز عـدل و حقیقت  چیزی نمی شناسد ،  به همین  خاطـراست  که  بسیاری ازاصحاب  بزرگ  پیـامبـر قادر به تحمل عدلش نبودند . اما  فاطمه علی را  نیمه ی گم شده ی  خود می دانست .  و علی قدر این گـوهـر بی نظیر را میدانست . تا زنده  بود یار و مونس علی بود . جز فاطمه چه کس می توانست محرم اسراردل  پردرد علی باشد .  بعد ازفاطمه است که علـی از شـدت  دلتنگی  و غربت در میان  آشنایان ، شبهـا  به نخلستـان  می رود  و سر در چاه  فریاد  می  زند ، چون  کسی را جز فاطمه لایق  شنیدن  درد های  خود نمی داند  . ازدواج با علی را می پزیرد تا صاحب پرافتخارترین خانواده ی تاریخ  بشـریت شـود (اهل بیت)  . مادر حسن ، حسین و زینب  بودن کم  افتخاری  نیست .  تربیت  چنین کسان  جز از فا طمه  ساخته نیست . کسانی چون حسین که با خون خود جهـان را شیفته ی خود کرد وزینب  که ازهرمردی  مردانه تر در مقابل یزید ایستاد .

 

وفات :

وفات  فاطمه  کم از زندگی اش زیبا نبود .  به قول دکتر شریعتی : "انسان های بزرگ مرگ های بزرگ هـم دارند . به همیـن خـاطـر مرگ فاطمه هم تما شایی است .  پیامبر در بستـر احتضار نگـران "ام ابیهـا" است  و می داند روح لطیف فاطمه طاقت فـراق ندارد ، می داند پـس ازخـودش چه ها برسردخترش خواهنـد آورد. می داند روح پر درد  فا طمه  نیـازمند  تسلیت است . بنـا بـر ایـن آرام در گـوش فا طمه  نجـوا می کند : " اما تو دختـرم ،  نخستیـن کسی خواهی  بود ا ز

خانـواده ی من ، که از پی من خواهی آمد  و به من خواهی پیوست " .  و لبخند بر لبـا ن  فاطمه نشست .  شایـد اولین  و تنهـا  لبخندی بـود که  برلبـا ن  پردرد وخسته اش نشست و سنگینی بـار فـراق را بـر فا طمه آسان تـر کـرد. امـا  درد فراقِ  محبوب سنگین تر از حد و توان فا طمه بود . از دست  دادن  پدر، پدری به عظمت خدا  درد کمی نبود . فا طمه عاشق پدر بود. روحش با  لحظه  لحظه زندگی نورپیوند خورده بود. روح  فا طمه با مرگ محمد  نیم بسمل شد . ضربه هایی که  پیامبر نگرانش بـود بـر فاطمه  فـرود آمدند :  شویش را از حـق مسلم  امامت  محروم کـردند  و طناب پیچ  به  بیعت  نا حق  بردند . درخانه اش  را ، همان خانه ای که جبرئیـل  برای  ورود  به آن  اذن دخول می گرفت سوزاندند. به پهلوی نحیفش ضربه زدنـد و فدکش را غصب کردند . تا جایی که خطاب  به  قبر پیـامبـر شکوه کرد : " پس ازتو برمن مصیبت هایی فـرو ریخت که اگـر بر روز روشن می ریخت  شب می شد " . غم و اندوه فـراق پدر بسی دشوار تر از تحمـل روح فاطمه بـود . تـا حدی که  تنها  75  روز بیشتـر تحمـل نکرد. آرام و سبکبار بر بستر خفت ، رو به  قبله  کرد ودرانتظار دیدار پدر  ماند. پلک هایش  را  برنامردمی های  روزگـار بست  و بر محبوبش  محمد گشـود . و علی را با همه درد ها تنهـا گذاشت . از علی خـواست  تا شبانه  دفنـش کند  تا گـورش  بـر دشمنـان  پدر و شویش  نا معلـوم بماند .  وعلـی با دلی پر درد بر مـزار رسـول  خدا رفـت  و از سر درد تمام  شکـوه هـای  سالیان دراز را زار زد . پنهـانی در دل شب  فـاطمه  را دفـن کـرد.حـالا علی پهلوانی که هیچ کـس تا کنـون ملـول و درمـانـده اش ندیده ،  در مانده  می  شـود .  قطعه ای ا ز تنش را ا ز دست داده  نمی داند چه کند ؟  بماند یا باز گردد ؟ چگونه  فاطمه را   تنها بگذارد ؟؟؟!!!

 

باتشکر فراوان از دوست عزیزی که باقلم توانای خود در تهیه این مطلب  مرایاری کردند


[ دوشنبه 84/3/30 ] [ 12:2 صبح ] [ نرگس الهی ] [ نظر ]
درباره وبلاگ

همسفرمهتاب وبلاگی است فرهنگی . مذهبی . اخلاقی و اجتماعی. باغی ست آسمانی . برای سفری از خود به خود و ازخود به خلق و از خلق به خدا.

ورود به مدیریت
لینک دوستان
بازدیدهای وب
امروز: 83
دیروز: 102
تاکنون: 322268
تعداد یادداشت ها: 118
موسیقی وب